
کاش من هم یک بسیجی بودم
دلی داشتم به وسعت دشت
و استقامتی به قامت کوه،به پاکی دریا
به زلالی چشمه های روستا
وبه تنهایی یک معبد بودم
"توکلت علی الله"
مهر پیشانی ام بود
خدارا در قنوت نماز می دیدم
خستگی راه به پاهایم نمی یافت
ای کاش دلم شش گوشه بود
-----------
کاش من هم یک بسیجی بودم
خون در رگانم تلاوت قرآن بود
وچشمانم از گناه یاد نکرده بود
وجانم را در دستانم میگرفتم
وعلفهای هرز علاقه مندان را از دلم می کندم
و به آب جوی می سپردم
و چون موج از خویش می گذشتم

کاش من هم یک بسیجی بودم
رفیق آینه و آب
پیرو آفتاب
دل به دریا می زدم و با خضر هم صحبت می شدم
آنگه در هیئت لاله ها
خدا مرا به حضور می پذیرفت...